![]() |
![]() |
|
| در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد |
|
((159))
مي گفت: بچه كه بودم دلم مي خواست كاغذ هاي اون كتاب ( الْقُرْآن) را هم مثل بقيه كتاب ها خط خطي كنم اما هيچ وقت دستم بهش نمي رسيد چون اون كتاب ( قُرْآن مُبِين ) را داخل يك لباس مي كردن و در بالاترين قفسۀ كتابخانه قرار مي دادن تا دستم بهش نرسه! كمي هم كه بزرگتر شدم و مكتب رفتم تازه متوجه شدم اين كتاب ( كِتَاب اللَّهِ ) يكجورهايي با بقيۀ كتاب هاي كتابخانه فرق ميكنه . ولي بازم تعجب مي كردم كه چرا با اون كتاب ( قُرْآناً عَرَبِيّاً ) كهنه مثل آدم ها رفتار مي كنند! براش لباس مي دوزن ! بهش گلاب مي زنن ! روي صندلي قرارش ميدن (رحل)! واينكه مي بوسنش روي سرشون قرارشون ميدن! هرمس نمي دوني چه حالي مي شدم وقتي مي ديدم پدربزرگم ،اون كتاب ( كِتَابٌ عَزِيزٌ ) كهنۀ رنگ و رو رفتۀ پاره پوره را بيشتر از من مي بوسيد! بعد ها وقتي كه معلمي وارد كلاس شد و عنوان كرد كه معلم ( قرآن )هست ، تازه فهميدم كه ( قُرْآن مَجِيد ) براي خودش يك درسه كه بايد ياد بگيرمش . اما همان معلم ( كه نه فاميليش يادم مياد و نه يادمه كه كلاس چندم بودم) آب سردي را ريخت روي دست هاي كاوش گر ما ، كه : مبادا بدون غسل و وضوء به اين كتاب ( الْقُرْآن الْعَظِيم ) دست بزنيد و مرتكب گناه بشيد!!! بعدش هم ما مانديم و يك ترس از گناه. توي همان سالها خيلي وقت ها شده بود كه مي رفتم طرفش وقصد خوندنش را مي كردم ولي همينكه مي خواستم صفحه ها شو ورق بزنم يادم مي آمد كه وضوء نگرفتم به يكباره نمي دونم چرا انجام اين كار ( وضوء ساختن) تمامي حس همنفسي كردن با آن كتاب ( القُرْآنِ الحَكِيم )را در من سرد مي كرد و از خواندنش منصرف مي شدم . براي همين مجالس ترحيم را خيلي دوست داشتم و هميشه در مجالس خدابيامرز ها شركت مي كردم چون فقط آنجا بود كه مي شد آن ( قُرْآنٌ كَرِيم ) هاي نايلكس كشيده را بدون وضوء ساختن خواند . ولي هرمس ، خودم هم از اين روال خسته شده بودم چون ( ذِكْرٌ مُبَارَكٌ ) خواندنم فقط محدود شده بود به مجالس ترحيم و يا تلاوت هاي قبل از اذان از طريق تلويزيون ، تا اينكه ... تا اينكه يك شب وقتي كه غرق در مستي و شهوت و كثافت و نجاست بودم ناگهان چشمم به آن كتاب ( صُحُفًا مُطَهَّرَةً ) روي تاقچه افتاد ، مثل هميشه در بهترين جاي اتاق و با تزيين هاي زيبا در كنارش ،خودنمايي مي كرد. هرمس ، خودم اون شب پُر از درد وزخم و رنج بودم و توي اتاق هيچ كسي نبود به غير از (من ) و ( رب ){ بدون تشديد خوانده شود} . نياز به يك همنفس داشتم مي دونستم كه ( رب ){ بدون تشديد خوانده شود} هم دردها و زخم هايي داره براي گفتن كه تمامش را توي اون كتاب ( الذِّكْرِ الْحَكِيمِ )آورده . اصلآ مي خواستم زخم هاشو بشنوم بدونم دردش چيه ، نمي دونم به واسطۀ چه نيرويي اون شب ترسم را ازياد بردم و بدون غسل و وضوء و با همان عرق هاي شهوت آلود و با دستاي نجس به طرف اون كتاب ( الْفُرْقَانُ ) رفتم و بازش كردم. نمي دونم اين ( كَلَامَ اللَّهِ )بود كه به طرف صورتم مي آمد و يا اين صورتم بود كه به سمت ( صُحُفًا مُطَهَّرَةً ) مي رفت! ولي وقتي به خودم آمدم متوجه شدم تمام پهناي صورتم در (كِتَابٍ مَسْطُورٍ ) فرو رفته و اشك ها و عرق هاي نجستم تا چندين صفحه از ( الكِتَاب الحَكِيم ) نفوذ كرده ( كه هنوز بعد از سالها اون صفحه هاتو مي شه تشخيص دارد) و او هم زخم هايي را روي صورتم ( افكارم) به يادگار گذاشت . گويي با هم درآميخته بوديم و غرق در مرهم گذاشتن بر روي زخم هاي يكديگر بوديم. همانجا بود كه حس كردم زخم هايمان با هم آشناست و درد (من) هم درد ( خدا)ست و او هم در اين كتاب (الْحَقّ ) فقط از (انسانيت) سروده . و اين چنين شد كه ديگر بدون غسل و وضوء و رحل صفحه هاي ( النَّبَأِ الْعَظِيمِ )را ورق مي زنم و آنگونه كه ( رب){ بدون تشديد خوانده شود} مي خواهد مي خوانمش و از زخم هايش درس مي گيرم. گفتم : سورۀ فاتحه الكتاب : << 1>> به نام خداوند نعمت بخشنده ي رحمگستر << 2>> شكر و ثنا [ ي بندگان] ، خاصّ خداوند است آن آفريدگار- پروردگار جهانها ] و جهانيان] . . . خواجه اِمام حجّة الحق حكيم ابوحَفص عمربن ابراهيم آنها كه ندانند حقيقت ز مجاز مشغول نمازند به شبهاي دراز ما فارغ از آنيم كه در حضرت دوست يك ذرّه نياز بِه ، كه صد ساله نماز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:59 توسط هرمس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست. بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره . پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را برای هرمس بازگو کنید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 |
|
RSS
|